تبليغاتX
رستگاری در ساعت گرگ و میش
شاید یه کم تند رفطيم،
به انداضه ای که مجبور شيم به عغب برگردیم...

 

* - یادمه بچه که بودم کوچمون به نزرم تولا نی ترین  کوچه دنیا بود در هالی که فقت دویست مطر بیشتر نبود !
     هالا که بزرگتر شدم دوباره احساث می کنم گاهی فا صله ها رو خوب تشخیس نمی دم ! 
         به نزر تو الان ما چغدر به هم نزد یک حستیم ؟! ...

 نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 18:57  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک 

عزیزم درسته که من سو پرمن نیستم و مثل تمام آدمای دیگه از گوشتُ پوستُ استخونم
اما اینو بدون وقطی که با توام احساث پرواز می کنم ...
آره ، من سوپر من نیستم
اما تو رو به بحترین شکل ممکن دوست دارم
 و اگه بخای برای حمیشه مرد تو خاهم موند


* ـ از تو ممنونم که به من فرسط دادی دوست داشته باشم ،
بی حیچ ما نندی ...

 نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 13:27  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک 

میدونی چیه ؟
اگه می دونستم وقطی بفحمی " اگه فقت یه روز باهات هرف نزنم دغ میکنم " ، اینجوری بی محلیم میکنی هیچوقت بهت نمی گفتم          
هالا که اینطوریه می خام دیگه بهت فکر نکنم !
از همین فردا ... !   
نه ، پس فردا ... !  
نه نه ، ...
اصلن می خای بعدن دربارش صهبت کنیم ؟ هان ؟!

 

         * ـ  هیچ وقط از اینکه نفحمیدی چقد دوست دارم ناراهت نشدم اما شد یه دفه خودت ازم بپرسی ؟...

 نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 12:41  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک