تبليغاتX
رستگاری در ساعت گرگ و میش
حمه جا ثاکت بود و روز به طرز بی شرمانه ای کوتاه
و باد بی رهم منقطع می وزید
ناگحان برگ زردی بر دستم افتاد ...
افسوث !  نتوانستم و نمیتوانستم کمکش کنم
و من ... شاید ... تا کی ... حتمن ... و خدا ...


          * ـ برای یه لحضه دلم برای سال اول حنرستان  تنگ شد

 نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 15:21  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک 

آگهی :
      به یک عدد غول چراق جادو جهط برآورده کردن آرزوهای اینجانب نیازمندیم ... !


           * ـ  امیدوارم واهد غول چراق جادو  ـ عدد  ـ رو درست گفته باشم . البته فقت امیدوارم .

 نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 21:52  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک