یه بار توی حرم یه پسر رو دیدم که داره تیکه پارچه های سبز ِ گره خورده به زریح رو باز می کنه !
گاحی با دست ، گاحی با دندون ... بحش گفتم خشگل نکن ، اونوقت دلت به حال غفلای کوچیک آهنی که باز نمیشن نمی سوزه ؟!
اون موقع خودمم نفحمیدم چه هرفی زدم اما تازگیا با تمام وجود دارم حس اون غفل کوچیکُ که کسی هتی ضحمت باز کردنشو به خودش نمیده هس می کنم ...
شدم چندتا علف هرز که به دهن حيچ بزي شيرين نمياد !
* ـ عزیزم شیرین نیستم ـ پس خاهشن نُشخار نکن
* ـ حالا که خودم بزرگشدم ميفحمم آدم بزرگا چغدر مزخرفن
نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 12:21 ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه ضحاک
خداي عزيز ميشه براي يک بارم که شده تو چشم بزاري من برم غايم بشم ؟!
... تو حم بس کن ديگه از خر شيتون بيا پايين ، منم ميخام سوار شم !
* ـ مامان ! چرا من يه برادر ندارم ؟ !
نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 22:52 ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه ضحاک
شاید باید واکنش اهمقانه من نسبت به واکنش اهمقانه ای که تو نسبت به واکنشهای اهمقانه من نشون میدی اين باشه که ديگه حيچ واکنش اهمقانه اي نسبت به واکنشهاي اهمقانه ي تو نشون ندم ... !
* ـ جدیدن حمه بحم مي گن تو خا بي ! ... تو رو يا زندگي ميکني ! ...
پس منم قهوه میخورم تا بیدار بمو نم
نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 23:24 ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه ضحاک