تبليغاتX
رستگاری در ساعت گرگ و میش
حمیشه وقطی توی این فیلمای عروسی میدیدم که یه پدر توی عروسی دخترش می رغصه با خودم فکر میکردم که حتمن خیلی خوشهاله ... خیلی
 ... نمیفحمم یعنی چی اما صبح هفدهم ماه رمضون بعد سحری وقطی بابا میخاست بره داشطم خاب میدیدم خدا می رغصید !

 

 * ـ خدا ، توروخدا میشه حداغل تو دیگه واضح حرفتو بزنی ؟!
 د ا ر م   د ی و ن ه   م ی ش م م م م
     * ـ
چند روزی حست احسا ثای قریبی دارم ! مثل ا ینکه دست چپم بالاتر از ا ندامهای دیگمه ! یا قلبم غطره غطره خون پمپاژ می کنه ! یا حتی پای چپم بحتر از پای راست راه میره !  یا ا ینکه تنم به جای چشمام بخاب میره ! یا ... آخه ا ینارو به کی بگم ؟!
 * ـ آگهی مزایده : یک چاه اشک ، یه قلب و یک دست راست
 

 نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 13:2  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک