تبليغاتX
رستگاری در ساعت گرگ و میش
آبان ِ ...
آبان سرده ...
آبان خیلی گرمه ...
آبان غلبمو میلرزونه ...
آبان بود ، حمه بودن ، تو نبودی ...
آبان ِ ، حیچکس نیست ، تو حستی ...
عزيزم سعی نکن وانمود کنی که روز به اين محمی رو فراموش کردی !
يالله بوس کن ... زود !
ـ نميشه ؟!
خيلی حم خوب ميشه !

 


 * ـ راستی عزيزم ؛ يادت باشه اسم منو با يه خُدکار غرمز رو دستت بنويسی که يادت نره عاشقم بشی

 نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 21:2  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک 

يه چيزو ميدونی عزیزم ؟!
 اینکه حمه چیز تو این جهان زندس ...
اینکه هتی برگای زرد و رنگ ُرو رفته و خشک پائيزم زندن ؟!
فقت کافيه يه کم صبر کنی تا وقطی باد به شوخی غلغلکشون ميده
بالا و پايين پريدنشون رو ببينی ...

 

* ـ بعضی وقطا فکر ميکنم يه چيزی تو گذشته جا مونده  ،
      يه تيکه ها يی از من ...

    * ـ  خیل ِ خوب ، چشم بزارین ...
    حر کی زود تر گفت من کی ام ؟ !
      غرار بود کی چشم بزاره ؟ ! ...

 نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 20:41  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک