![]() |
داستان کوتاه :
یه شب خدا هال کرد و دسطور داد حمه به آدم سجده کنن ! ولی شیتون گفت اگه بخای من به حوا سجده میکنم اما به یه سیبیل نه ! اما فرشطه ها ... فرشطه ها پچ پچی کردن و آخر تسمیم گرفتن سجده کنن اما کینه ی آدم رو به دل گرفتن . بعدش یه شب فرشطه ها جمع شدن و حمه سیبای بهشط رو خوردن و انداختن تقسیر آدم . خدا حم فردا صبح آدم رو از بهشط بیرون کرد . حمین !
*- خدايا چی بخوريم ما رو از زمين بيرون میكنی ؟!
* ـ راستش از رفتن پاییز خوشهال نیستم ... می ترسم زمستون بیاد و تموم شه
اگه من پولدار شم می دم پاییز ُ از تو فسلا بردارن ! هالا ببین