تبليغاتX
رستگاری در ساعت گرگ و میش
جای جایِ تن من جایِ جای جایِ تن توست و جای جایِ تن تو جایِ جای جایِ تن من ... 
( به مناسبط ۱۴ آذر اولین راه پلمون )

داستان کوتاه :
یه شب خدا هال کرد و دسطور داد حمه به آدم سجده کنن ! ولی شیتون گفت اگه بخای من به حوا سجده میکنم اما به یه سیبیل نه ! اما فرشطه ها ... فرشطه ها پچ پچی کردن و آخر تسمیم گرفتن سجده کنن اما کینه ی آدم رو به دل گرفتن . بعدش یه شب فرشطه ها جمع شدن و حمه سیبای بهشط رو خوردن و انداختن تقسیر آدم . خدا حم فردا صبح آدم رو از بهشط بیرون کرد . حمین !


 

*- خدايا چی بخوريم ما رو از زمين بيرون میكنی ؟!
 * ـ راستش از رفتن پاییز خوشهال نیستم ... می ترسم زمستون بیاد و تموم شه
         اگه من پولدار شم می دم پاییز ُ از تو فسلا بردارن ! هالا ببین 

 نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 11:50  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک