ميدوني عاشق شدنم از کجا شروع شد ؟!
اصلن بزار از همون سير برات بگم تا پياز
اولين باري که عاشقت شدم حنوز بدنيا نيومده بودم!
دستامو گرفته بودم جلوي سورتم و خاب تو رو ميديدم
از خاب که بيدار شدم روبروم توي يک پارک نشسته بودي !
يکي يکي آدمها ميگذشتن ...
پر بوديم از صفرو يکهاي مثبت و منفي ، گاهي همش ميشد مثبت گاهي حم منفي!
ولي درآخرحمش خونثاي خونثي ميشد
چند وقطي که گذشت من خودمو ديدم
يعني بغول يکي از حمين رفغا من خودم رو با تو شناختم!
اصلا من که سر خت شروع کردم بزار به نقطه حم برسم و جملمو تموم کنم
زندگيمون تشکيل شده بود ازسه هايکو !
عشق و دعوا و بوسه
تقریبا سه جزء زندگی بعد مجردی
تقريبا شبيه يک تله تئاتر مزمن!
...
دستامو دوباره گرفتم جلوي سورتم!
خابم برد!
بيدار که شدم اونورتر نشسته بودی لبه یه سندلی تو یه پارک !
بادبادکمو گزاشتم روبروت و گفتم رنگش کن!
جعبه مداد رنگيتو در اُوردی ، تمام مدادات سياه بود!
گفتم چرا سياه ؟! ميدوني چه گفتی ؟!
گفتی اينم بردار تا سياهش نکردم!
بدون رنگ هوايش کردم ... آبي شد بعد سياه!
ما هردو عاشق سورتی و بنفش بودیم
هتی اگه زیتون باشه
بیا بادبادکمونو رنگش کنیم
سورتی و بنفش
قبل از اینکه بیرنگ ، آسمون آبی سیاهش کنه
بیا...
مگه ما آرزوی یه بادبادک نداشطیم که خودمون بسازیمو رنگش کنیم ؟
بیا...
زود بیا...
منم با خودت ببر ...
* ـ نقطه ها که فرا میرسند ، درد دلها خودکشي ميکنن براي بيرون ريخطن نقطه ها
دخترم!
يادت باشه ، تفاوت آدمهاي زندگي ات فقت در يک چيزاست ، آن حم تغييرعمیغ حالت چهرشون به هنگام شنيدن دردهایت!
امضا - پدر آينده ات !
نه سایه دارم و نه بر
بیفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر
کسی تبر نمیزند
* ـ و خدا مشترکي که حيچگاه در دسترس نيست...
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 22:59 ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه ضحاک