تبليغاتX
رستگاری در ساعت گرگ و میش
نه تابستون خوب بود ،‌ نه رمضون
لعنط به هر دوتاشون .

زورچپون 1 : به نزر من حمه فصلا تابستونن ، الا زمستون !
زورچپون 2 : جهت تعجيل در اتمام تابستون ؛ سلوااااااااات
توزيح : جشن اتمام تابستان که به بعد از ماه رمضون موكول شده بود امشب برپا میشود
* - ببين عزيزم اين زورچپون که ازين به بعد مينويسم يه چيزيه تو مايه های من تو زندگيه تو !


 خدا Busy است ...
خدا Invisible است ...
دست از سر خدا بردار پسرک !


- ببخشيد خانوم ...
+ کوفت !
- چشم !!

 نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 16:54  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک 

به سلامتی آبجی كوچيكه كه اگه تا بالای درخت وست حياط ميرفت دستش به خدا ميرسيد


مثل اون روز كه محمد اُراز تو كوه يخ زد ؛ مثل اون وقط كه آبجي کوچيکه گم شده بود ؛ مثل اون روز كه تو بازار زينبيه از بچه هاي حنرستان خداهافظی كردم ؛ مثل روزی که عباس کوچولو خیره شد به دیوار کلاث و حمه زندگیشو واسم تعریف کرد ؛ مثل شبی که هامونِ سینما مرد ؛ مثل اون روز كه آخرين قطعه برف آب شد ؛ مثل اون شب که کشاورز خودشو آتيش زد ؛ مثل اون وقط كه لئون نتونست همراه ماتيلدا از كانال حواکش رد بشه ؛
اين روزا مثل تمام اين روزا گلوم يه جوريه ...


 * ـ خدا جان حمه زهمتها افتاد دوباره گردن خودت

 

بهرام: نميپرسی به کدوم جهنم ميريم ؟!
ملک خورشید: وقطی پای عشق در ميون باشه حمه راه ها به بحشت ميرسه
بهرام: از کجا ميدونی پای عشق در ميونه ؟!
ملک خورشید: شاهزاده ای که بی لشگر از شهرش ميره دنبال دلشه ...

(از فيلمنامه ساخطه نشده ملک خورشيد )

 

* ـ ما نخايم بريم محمونی خدا بايد كيو ببينيم ؟! هرکی ميخاد خودش بياد خونه ما ، قدمش رو چشم ... گير نده ! آغا جون من از مهمونی رفتن بدم مياد ...

 نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 16:24  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک