تبليغاتX
رستگاری در ساعت گرگ و میش
به مناسبت بزرگداشت اولين ديدارمون !
 يادته ؟! از کلاس زبان برمیگشطی ، سه شنبه بود... تو کوچه وقطی داشتيم با حم هرف ميزديم از جلو حم رد شديم و شک کردی که منم ؟! بعد گفتم من اينجام ولی باور نکردی ، يه گل از پارک کندم و به نشونی گزاشتم رو در ورودی ! اومدي پايينُ رفطی تو مغازه و منم اومدم ، ساعت دغيقن 6:30 بود ، اون شلوار چار خونت پات بود... چغدر خنديديم واسه حول شدنت و افتادن بسطنی از دستات جلوی در ورودی ! اون وقطا جا کلیدیت اون گرگه که لباس قرمز داشت بود و الان دست منه . بدشم مسلن ميخاسطي خودتو آروم نشون بدی و انگار نه انگار بسطنيا افتادن و درو باز کردی و داشتی ميرفطتی تو ! گفتم بسطنيا يادت رفط ! بعدم از لای در داد زدم و گفتم ک...ت دوست دارم ! ...

* ـ  بخدا غسم که اگر جنيفر لوپز را در دست راستم وآنجلينا جولی را در دست چپم قراردهند باز حم وارد حمون رومی میشدم که تو آن روز آمدی و باز با تو چَت میکردیم . باشد که رستگار شویم .
( امام ضحاک )

 

زورچپون۱ : کاش ميشد يه لحظه هايي رو کـِش بديم !
زورچپون۲ : ـ  يادته گفته بودی اين پرتغال رو پوستشو که ميکنم حيچ ، با پوستشم مربا درست ميکنيم؟ 
+ خب هالا که چي؟!
ـ  حيچي ، فقت خاستم بگم حنوز يادمه!

  

  * ـ فائزه ! بعضيا مسل غطار شهر بازی ميمونن ؛ از بودن باهاشون لزت میبری اما باهاشون به حیچ جا نمیرسی و بلاخره باید پیاده شی ...

 نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 13:45  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک 

بعضی وقطها ، دقيقن دم قروب وقطی handsfree تو گوشته و داری با صدای کم سلانه علیزاده رو تو يه روستا از یه شهر قريب گوش ميدی يه جمله يک قِرابتِ خواصی با قُربتِ سدای نیلبکِ چوپونه پيدا ميکُنه ؛ وقطی ميبينی رو يه کاقذ ، بزرگ نوشطن : " گوسفندِ زنده فقت با قصّاب موجود است "!


* -  زير پايه ساعت شنی که همکارم از شهر قریب خريد نوشطم :
" در کوير، وقط به اندازه کافی وجود دارد "
نفحميد ؛ لبخند زد ؛ همين !


زورچپون : عزيزم يادت نره ، غشنگی بی حد کوير به اينه که يه جايی يه چاه رو توی خودش پنهون کرده...

 

ـ به به ! چه دخملك خُشگلی !...
ـ چه نغاشی قشنگی !...
ـ ببينم خانم خُشگله ، اين چيه كه كشيدی ؟
 + پی پی !

زورچپون : هِی تو ! بيا امشبُ به يادِ بچگيمون تو تخطمون بشاشیم !

 نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 17:37  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک