![]() |
يادته دلتنگيهاتُ با قلبم عوض کردی ؟
امانت دار خوبی نبودی ...
زور چاپون : هواست نبود وجدانتم باهاش همراهيش کرده بودی
* ـ تمام آرزوهای غشنگم واسه تو ، عیدی
يه داستان کوتاه ؛ به کوتاهي همه عمر :
اينو سه روز ديگه يکي واسم گفت ؛ شايد افسانس ، نميدونم ؛ اما منم واسه تو ميگم .
گفت قرنها پيش يه روز وغطي آدم و حوا داشتن با عشق زندگي ميکردن حوا به آدم گفت هوسلم سر رفطه ، بيا بريم رو زمين يه چرخيَم بزنيم و انسانا رَم بيشتر بشناسيم ! آدم از جادوي انسانا ميترسيد اما گفت باشه ، بريم ، اما دستتو از دست من باز نکن . اومدن و حمينتور که ميرفتن و Icepack با طعم سيرابي ميخوردن و از ته دل غحقحه ميزدن حوا يه دفه چشمش به يه سکه 25 تومني افتاد ! آدم دواش کرد که چرا دست منو ول کردي ؟! برندار ! آخه من داشطم باحات هرف ميزدم ! اما حوا خم شد و برداشتش ! و به راحشون ادامه دادن . داشت شب ميشد اما حوا نيومد که برگردن !! گفت ميخام بمونم ! ميخام بيشتر باشم ! آدم با زور و دعوا و مهربوني خاست بهش بفحمونه اينا ناچيزه،تو بايد برگردي ؛ ما حنوز بادبادکمونو کامل رنگش نکرديم ؛ بيا برگرد،منم با خودت ببر ؛ بخواطر دختر خشگلمون که حمه بحش هسودي ميکنن ؛ بخواطر آرامشي که ميسازيشو مال خودته ؛ بخواطر ...اما... اما حوا موند و موند و موند ! گفت ميخام بيشتر دوستت داشطه باشم !!!! ازون روز به بعد کم کم آدم از دل و زهنش رفت و فقت چشمش به زمين بود و فقت تا نوک پاشو میدید تا بازم چيزي پيدا کنه . خيلي حم خوش شانث بود چون تا آخر عمر تونست سه مليون و هفط حزارو يازده تومن پول و نوزده تا انگشتر تلا و سه تا دستبند و سيزده تا ساعت و يه گوشواره تکي پيدا کنه ! ولي کاش ميفحميد به جا حمه اينا داره چه چيزايي رو از دست ميده . آره ؛ اون ملياردها لبخند آشنا،مليادها نگاه آشنا،ملياردها هرف آشنا،زيبايي فسلها،لزت قطره هاي بارونو وغتي به گونه هاش ميخورد،کلاقارو تو برف زمستون،گريه عباس جوادي،آفتابي که رو برف تابيده،کوه ها،مليکاي فال فروش سر چهارراه خاقاني،باد کنکاي کوچيک،جاده چالوس،خونه حوض دار،خدا،کشف کردن رابطه آدما،فيلماي عشقي،شکلُ واشکل شدن ابرا،قُرقُر آدم به وقط دلواپسي تو نيمه شباي سرد زمستون از باجه اون ترف اتوبان،انتزارکشيدناي تولاني واسه يه لهظه ديدنش،کندو و جاهاي آشنا،دلحره دير رسيدن به خونه،زف رفطنه دل آدم وغطي برف ميشست رو مژه هاش،زير تخت جا موندنا،چشمايي که حميشه ازشدت شوق خيس ميشدن،گاهي وغطي هرف ميزد آدم به دهنش نگاح ميکرد چون اگه چشماشو ميديد خيره ميشدُ ديگه گوشش حيچي نميشنيد،شباي شام قريبان،دزدکي شب هرف زدنا،چارشنبه سوريا و آدم بجا ديدن آتيش بازي زُل بزنه تو چشماش تا از سياهي چشماش سرخي آتيشو زيباتر ببينه،دستي که حميشه توش يه پلاستيک بوسه بود و اون يکي دست ميرفط که دور گردنش هلقه بشه،و صدها چيز ديگرو جايگزين پيدا کردن مليونها سکه ريزو درشت کرد که ...
کاش حيچوغت آدم نميزاشط حوا اون روز اون پول رو برداره . کاش حوا ميومد که برن . کاش آدم زنده ميموند تا شايد اومدن حوا رو ببينه . کاش آدم به زور ميبردش . کاش رو زمين کامپيوتر اختراع نميشد تا 360 وجود داشطه باشه . کاش اسلن اون روز نميومدن رو زمين . کاش ...
* - کاش من حيچوقط متولد نشم .
* _ من حم ساده ترین دروقهای خوب رو باور کردم ...
دختر عزيزم !
تو یادت باشه ، مادرا بايد به دختراشون بگن که عشق مثل نسيم نيست که بیاد ، موهاتو نوازش کنه و بعد بره . عشق مثل دونه های شکره که توی وجودت تبديل ميشه به انرژی و اصل بغای انرژی در مورد انرژی حاصل از عشق حم سادقه و با هرف دوتا دوستِ دشمن نمیشه این اصل رو منکر شد . مگه اینکه ...
زورچپون : عزيزم ميدونی ايراد تو چيه ؟
اينکه فرغ بين عاشق و احمغ رو متوجه نميشی
بهار ! توام ميخای ادای برف زمستون رو در بياری با اين شكوفه هات ؟!