تبليغاتX
رستگاری در ساعت گرگ و میش
چهارده سال بيشطر نداره
چند روزیه پدر شده
پدر دو خاهر کوچیکش ...

 نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 18:31  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک 

مصخرس! دارم فک ميکنم که چه جوری بهت فک نکنم!


توام باید خیلی وغت پیش شاید از مقزم نه؛ اما از دلم میرفطی
شایداز وغطی داداشیتو تو تیراژه بایه....دیدم و نخاسطم بازم باور کنم لیاغته تو چیه و ارزش من واست چغده ... 
حمیشه میگفطم عب نداره ... عین حزار دفه غبلی ! اینا چیزی نیس که بری ... اما تو عشغ چه میفحمی چیه ...
این غلته هرکی یه سرنوشطی داره ، درستش لیاغته
به غول یکی از حمین دوستا "به اندازه ظرف هر کس بريض و بپاش کن"
بقيه ش اسرافه...
اونم نميفحمه ؛ و تو هی منت ميزاری واسه چيزی که اون اصلن نگرفته !
يعنی جاشو نداشته ...

زورچپون۱ : بايد هی تو رو بوسيد و گزاشت کنار ...
توسیه میکنم کتاب رازُ بخونی. واسه خاله بازیت وجلب توجه خوبه.
زورچپون۲ : دنیای وارونه اینو خوب میدونه منه دیوونه تورو دوست داشطم . اون حمه بدیات دوباره با سدات گم میشد میرفط زود از یادم ...
*ـ این آخرین پُستی بود که واسه تو نوشطم... پیر شدم تا تو به ۱۹ سالگیت نرسی اما... کاش هداغل دوسم داشطی... دستام حمیشه تنها بودن و قریبه با دستات... نمیگم حنوز و حمیشه دوست ندارم ؛ ونه از روی آدت ؛ بخواطر حمین بیشطر ازت متنفرم... توکه خودطو میشناخطی کاش روز اول نمیگفطی آره دوسم داری و... من طاوان یا انتقام کیو یا چیو باید واست میدادم ؟! با این هال  ندادم ؟! کاش منم مسل اونای دیگه اونغدر ضعیف بودم که واسه خراب شدنت پیش دیگران حمه کار میکردم و دلم خنک میشد ! یا اونغدر قوی که بعد سه ماه میرفطم زن میگرفطم ! یا حداغل بودن یا نبودنت واسم فرقی نداشت . یا هتی هداغل مسل خودت که با خون دیگران زندگی کنم . ولی آخه من که نه این بودم نه اون و نه اون یکی . من که نه اونغدر قویم و نه اونغدر ضعیف و نه هتی اونغدر خنثی ازین به بعد چیکار کنم ؟... یعنی حمیشه باید مهکوم بوده باشم ؟! چه باشم با بودنم و چه هالا که نیسطم ؟!... آخه چرا ...؟! دوست داشطن یعنی چی ؟! میدونی ؟ خیلی چیزارو نمیدونی... یادمه سر کار نمیرفطم و واسه تولدت پول نداشطم ولی قرورم نزاشت از نزدیکترین کسم بعد تو غرض کنم اما واسه خٌشحال کردنت یکماه تو انغلاب با جون و دل کارت پخش کردم !... یادمه یه بار واسه ... آخ ! یادم رفط ! بازم دارم منت میزارم !...چی جز این ازت شنیدم ؟! در اوض تمام چیزایی که هتی یه کمشم نمیدونی ازت چی خاسطم ؟ ... میخاسطم داداشت باشم و کسی هتی ازیتتم نکنه تا دیگه دنبال داداش نگردی...من که هتی رازی بودم به ۱۹ سالگیت برسی اما دوسم داشطه باشی !! نه یه روز بگی خیلی وغته از دل و زهنم ...کاش نمیومدی تو زندگیم... پُست اولم رو با یکی بود یکی نبود شروع کردم (بخونش) مادر بزرگ پیر وغطی داشت داستان ما رو میگفط فکر میکردم داستان ما مسل خیلی از داستانا بالا اومدیم راست بود و پایین اومدیم بازم راست باشه اما یادم نبود بازم کلاغه به خونش نمیرسه ! آخه تو بحم گفطه بودی من کلاغ قصه هات نیسطم...منکه عاشغت نبودم ، دوستت داشطم؛ کشطیم؛ خیلی وغت پیش؛ و زندگی دوباره و دوباره تو . کاش همونتور که میگی گمشدت من نبوده باشم...(خُشبخت باشی)
زورچپون۳ : و روند من :  پروانه بودم  ؛  پیله بسطم  ؛  کرم شدم .

 نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 16:19  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک 

"  یه روز خاهی دید آدم بايد چيزايی رو که خُدش دوست داره پيدا کنه ؛ وگرنه بعدن يه چيزايی پيدا ميشن که مجبور ميشه اونا رو دوست داشته باشه ... "

 

* - مولانا ؟!...عرفان و قریضه ؟!!!... هِ !  اینا جاش تو دله عزیز نه تو مقز ... (که خدارو شکر تو حیچ کدومشم نداری ...)
   * -
خاله باذی جدیده ؟! شایدم عمو باذی !...؟! ... خوش باشی .

 

کوتاحترين داستان عشقی :
روزی مردی از يک دختر پرسيد :
 - آيابا من اذدواج ميکنی ؟!
دختر جواب داد :
- نه . 
و از آن پس مرد شاد زيسط  ، به ماهيگيری و شکار رفت ، کلی گلف بازی کرد ، طورهای گردشگری ثبط نام کرد ، آبجو نوشيد ، و حر جا که خاست گوزيد .


زور چپون : يکم بيشتر که فکر ميکنم ميبينم ارزش تو بيشتر از اينهاست .
يه چيزی تو مايه های ماهي غرمز بعد از عيد !
همون ماهي غرمزه  ...
با من بحس نکن !  حمينم کلی فکر کردم !

 نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 19:39  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک 

دخترم ؛ ميزان علاقه به حر آدمی بسطگی به آدمهای غبلی وارد شده توی زندگيش داره .
امضاء : پدرت آیندت .


سوگند به شيطانِ رانده شُده (۱۲) که بَر گـُفته ی خيش اُستوار ماند (۱۳) و سَجده نَکرد بَر آنچه مغدّس نمی پنداشت (۱۴) اگرچه خدايَش اَمر فَرموده بود (۱۵) و هال آنکه او حنوز به رهمتِ خدا اُميد داشت ! (۱۶)

. سوره مغلوبیون . آیات ۱۲ تا ۱۶

 

زورچپون : امروز حمش داشتم به این فکر میکردم که برگ وقتي داره ميفته به درخت نگاه مي کنه يا به زمين ؟...

 نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388وقتي عقربه ها تو سکوت فرياد ميزدن ساعت 19:34  ميپرسي کي اين اراجيفُ نوشته ؟! خوب معلومه  ضحاک